تبلیغات
داستان - زندگی انسان
داستان

داستان

زندگی انسان

شنبه 22 بهمن 1390

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

خداوند سگ را آفرید. و گفت "تمام روز را جلوی در خانه بشین و هر غریبه ای که وارد شد حمله کن. من برای این کار به تو ۲۰ سال عمر میدهم"
سگ گفت "خدایا ۲۰ سال برای این کار خیلی زیاد است، من ۱۰ سالش رو بهت پس میدم، تو ۱۰ سال به من عمر بده".... و خدا پذیرفت

خدا میمون را آفرید. گفت "برای مردم سرگرمی باش، آنها را بخندان و شاد کن، من برای این کار به تو ۲۰ سال عمر میدهم"
میمون گفت "خدایا ۲۰ سال برای سرگرم کردن زیاد نیست؟ من هم مثل سگ ۱۰ سال را پس میدهم" .... و خدا پذیرفت

خدا گاو را آفرید. و گفت "تو به همراه کشاورز تمام روز را به زیر آفتاب برو و بچر. به آنها شیر کافی بده تا نیاز خانواده برطرف شود. من برای این کار به تو ۶۰ سال عمر میدهم"
گاو گفت "خدایا ۶۰ سال برای این کاره دشوار زیاد نیست؟ من ۴۰ سال را پس میدهم، و به من ۲۰ سال بده"... و خدا پذیرفت

بعد از همه ی اینها، خدا انــســــان را آفرید و گفت "بخور، بخواب، بازی کن، ازدواج کن و از زندگی لذت ببر، من برای این کار به تو ۲۰ سال عمر میدهم"
انسان گفت " خدایـــــا فقط ۲۰ سال؟؟ کافی نیست !! به من ۴۰ سالی که گاو داد، ۱۰ سالی که میمون داد، و ۱۰ سالی که سگ داد هم بده... میشود ۸۰ سال، قبول؟" .... و خداوند باز هم پذیرفت

 و این داستان زندگی انسان است... ۲۰ سال اول را میخورد، میخوابد، بازی میکند ازدواج میکند و لذت میبرد... ۴۰ سال بعدش را زیر آفتاب کار میکند تا خانواده را حمایت کند... ۱۰ سال بعد را برای نوه هایش را میخنداند و شاد میکند، و ۱۰ سال آخر یک جا مینشیند، و به دیگران حمله میکند !!!!!




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها


ارتباط با ادمین