تبلیغات
داستان - پدر
داستان

داستان

پدر

جمعه 9 دی 1390

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

ختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به
دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت:
> «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی
میکنه؟!!!!!؟؟؟؟
دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که
من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر
اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»
 ...




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها


ارتباط با ادمین