• یه پیرزنی یک همسایه کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می گفت این همسایه کافر من رو جونشو بگیر طوری که مرد کافر می شنوید

    زمان گذشت پیرزن بیمار شد دیگه نمی تونست غذا درست کنه ولی در کمال تعجب غذای پیرزن سر موقع در خونش ظاهر می شد

    پیرزن سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بندتو فراموش نکردی و غذای منو در خونم ظاهر می کنی و لعنت بر اون کافر خدا نشناس
    ...
    روزی از روزها پیرزن خواست بره غذا رو بر داره دید این کافر که غذا براش میذاره

    از اون شب به بعد سر نماز می گفت خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی برای من غذا بیاره من تازه حکمت تو رو فهمیدم چرا جونشو نگرفتی.!!!